به رنــــــــــــــــــــــــــــــگ آبی

عشق را خواهی که تا پایان بری بس که بپسندید باید ناپسند

۱.هرگز از کسی که همیشه با توموافق است،چیزی یاد نمی گیری

 

۲.آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند،نمی دانند که پاییز همان

  بهار عاشق است

۳.آرزو دارم این حقیقت روزی به واقعیت مبدل شود که همه انسان ها با هم برابرند.

۴.دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند،کار بزرگی نیست.

 

مهم آن است که آنهایی را دوست بداریم که دوستمان ندارند.

۵.زندگی تاس خوب آوردن نیست،تاس بد را خوب بازی کردنه.

نوشته شده در Tue 13 May 2008ساعت 9 بعد از ظهر توسط عاشق ایرانی| |

۱.اگر تمام شب برای از دست دادن خورشید گریه کنی،لذت دیدن

 ستاره هارا هم از دست می دهی

 

۲.پرسید که به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم (به خاطر تو)،بهش گفتم به خاطر هیچ کس.

پرسیدم تو به خاطر کی زنده ای؟

در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است.

 

۳.هیچ وقت به کسی نگو ما به درد هم نمی خوریم.شاید اون به درد تو نخوره ولی ممکنه تو دوای تمام دردهاش باشی.

نیاز

۴.بسیاری از شکست خورده های زندگی،کسانی هستند که هرگز درنیافتند که وقتی دست از تلاش کشیدند،چقدر به موفقیت نزدیک بودند.

نوشته شده در Mon 5 May 2008ساعت 6 بعد از ظهر توسط عاشق ایرانی| |

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه  ، تموم خونه دیدار این خونه

فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای

سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی

باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته

بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از

رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

 

تنهایی و باز هم تنهایی

نوشته شده در Thu 1 May 2008ساعت 2 بعد از ظهر توسط عاشق ایرانی| |

مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟

پیرمرد:معلومه که نه!

 چرا آقا؟مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟؟

یه چیزایی کم میشه ... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه.

ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی،نه؟؟؟

خوب ... آره امکان داره! 

امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم  بپرسی!؟!

خوب ... آره این هم  امکان داره!

یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو خونه تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد  این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من  و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده!؟!

آره ممکنه!

بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر  خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم  از دختر من خوشت بیا!

لبخندی بر لب مرد جوان نشست.

در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم  برین  سینما!

     مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد.

دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و  همیشه چشم انتظارته که بیای 

و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه!

مرد جوان  دوباره لبخند زد.   

یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین.

اوه بله ... حتما و تبسمی بر لبانش نشست!

پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.

نوشته شده در Thu 24 Apr 2008ساعت 11 بعد از ظهر توسط عاشق ایرانی| |