سلام به تمام دوستانم،بالاخره بعد از یک ماه طاقت فرسا امتحاناتم تمام شد،فقط یکی را خراب کردم و بقیه را به اتمام رساندم.
واما ...

می خواهم بنویسم ولی نمی دانم برای چه؟
برای موضوعی مثلا مرگ و حیات.اصلا مرگ چیست؟
-رها شدن روح از کالبد؟
-رها شدن از زندگی؟
-یا...؟
-یا رسیدن به معشوق ابدی؟
دلم گرفته.احساس خفگی می کنم.اصلا این دل چیست؟
-اصطلاح؟
-واقعیت؟
-یا منشا انسان بودن؟
این دل من پر است ،همچون آتشفشانی که در حال انفجار.قلب این کالبد هنوز در حال تپیدن و گرم و جوشان و زنده است.
آری من زنده ام،نفس می کشم،میبینم و میشنوم و زمزمه میکنم که هنوز به ما امیدواری،امیدوار.
من مینویسم شاید چون آکنده از،آکنده از..؟
شاید آکنده ازغم ، شاید آکنده از عشق و حسی به کسی که نمیتوانی خطاب به او ابراز کنی.دلم نمی تواند ابراز کند که عاشق است.من عاشقم،عشقی بزرگ که لازمه آن عشق های کوچک دنیوی است،چون صاحب این عشق بزرگ شرط وصال را معشوق های دنیوی گزارده.پس بنا بر این قانون،عاشق عشقی کوچک در این جهان کوچک بزرک انگار گشتم.در این زمینه از یک بابت خیالم راحت است و آن این که بدون اطلاع او از این مسئله فهمیدم که هیچ تمایل و نظری درباره این مسئله ندارد،پس من این مسئله را زیر خروارها غم دلم مدفون ساختم.
بازهم نمیدانم چرا مینویسم ولی خوشحالم که با این نوشته ها کمی از بار این غم می کاهم





