تبليغاتX
عاشق سنت شکن

مرگ
تاريخ: Tue 2 Jun 2009 ساعت :2 بعد از ظهر

بعضی وقت ها مردن خیلی بهتره تا اینجوری زنده بودن. یه وقتهایی ترجیح میدی نباشی، تا باشی و این چیزها رو ببینی. چی بدتر از مردنه؟ میگم.

 اینكه زنده باشی ولی نادیده بگیرنت، از دست دادن یه كسی كه عزیز بوده برات، دوست داشتن كسی كه تو رو دوست نداره، حرف زدن برای كسی كه به حرفات اهمیت نمیده، فراموش شدنت، تكرار نشدن روزهای خوب زندگیت، خراب شدن كاخ آروزهات، شكستن دوستت جلوی چشمات در حالی كه كاری از دستت بر نمیاد كه براش بكنی، وقتی بگی دوستت دارم و جوابت یه پوزخند باشه، نداشتن یه حس خوب، نبودن یه انگیزه واسه نفسی كه میاد و میره. یه چیزهایی هست كه از مردن هزار بار سخت تر و دردناك تره. آدم وقتی می میره حداقلش تا هفت روز یكی هست كه به فكرش باشه (شاید اون موقع هم فقط به فكر آبروی خودشونن كه چه جوری حفظ بشه!). بعضی وقت ها مرگ میشه آرزو. بعضی وقت ها مرگ واسه آدم چاره میشه. بعضی وقت ها دوست داری كه بمیری تا قدر تو رو بدونن و بفهمن كه مثل تو دیگه گیرشون نمیاد. بفهمن كه تو فقط میتونی اینقدر مهربون باشی، اینقدر با گذشت، اینقدر دوست داشتنی، اینقدر شیرین، اینقدر غریب ... . باید از دستت بدن تا ارزش كارهات رو بفهمن. باید نباشی تا اذیتت نكنن. باید بمیری تا از زبونشون دوستت دارم رو بشنوی. بعضی وقت ها برای تنوع هم كه شده دوست داری بمیری. بس كه زندگیت یكنواخت شده. خالی از لذت، هیجان، شادی و شاید حتی غم. وقتی بمیری حداقل تو اون دنیا سر و كارت فقط با یه نفره كه خیلی عادله، خیلی مهربونه، خیلی بخشنده ست، خیلی باحاله. خدایی كه خیلی مرده. حتی بیشتر از آقا مرتضی خان. ترجیح میدی با عدل خدا بری تو جهنم تا به دروغ آدمها دل خوش كنی. ترجیح میدی خودت رو از لذت زنده بودن محروم كنی، تا شخصیتت به لجن كشیده بشه. بعضی وقت ها یه چیزی تو وجودت لونه میكنه (نا امیدی) كه روزی هزار بار می میری. هر بار كه از خیابون رد میشی آرزو می كنی یه ماشین همچین بچسبونتت به زمین كه پودر بشی. همه مون یه روزهایی كاری كردیم كه آدمی كه زنده ست ترجیح میده بمیره، ولی اون كار رو نكنه. ولی شده یه كاری كنیم كه آدمی كه داره می میره آرزو كنه كه زنده بمونه و اون كار رو انجام بده؟ هیچ وقت كاری كردیم كه یه آدم بخواد زنده باشه تا بازم ادمی مثل ما رو ببینه؟ اوهوی، اوس یابو، با تو ام هاااااا حالا حتما باید یه بلایی سرش بیاد تا بفهمی كی بوده و چه كارها برات كرده؟ چه كاری ازش خواستی و تونسته و گفته نه؟ الاغ جون، این از نجابت نیست كه وقتی داره بهت میگه دلم برات تنگ شده بود عزیزم، مثل یه مادیان نگاهش كنی. بابا جون، آدم حق داره به یه حیوون محبت كنه. حیوون یه خدمتی بهش می كنه اما تو چی؟ حالا مثلا میخوای ثابت كنی خیلی مردی؟ بدبخت همین روزهاست كه بی خیالت بشه. اون وقت ببینم میتونی كسی رو پیدا كنی كه نصف اون بهت محبت كنه؟ خدایی تو دانشگاه چی یادت دادن؟ دق مرگ كردن ادم ها؟ مایوس كردن آدم ها از خود؟ چی یادت دادن؟ یادت رفته اون جلوی همه بزرگت كرد كه مبادا آقا كم بیاره؟ یادت رفته چه جوری ذره ذره جرات و اعتماد به نفس، تو وجود بی وجودت تزریق می كرد؟ خودش بزرگت كرد، حالا واستادی جلوش و شدی كوهی از غرور؟ شدی سد راهش؟ اون بزرگت نكرد كه بشی سد راهش، بزرگت كرد كه بتونی باهاش بمونی. بزرگت كرد تا بتونه بهت تكیه بده. بزرگت كرد چون خودش بزرگه. ولی اون با غرور بزرگت نكرد، با بد اخلاقی بزرگت نكرد. وقتی كه اون بزرگ بود و تو كوچیك هیچ وقت از بالا نگاهت نكرد. همیشه خودش رو كوچیك كرد تا تو احساس ضعف نكنی. بشین فكر كن به كارهاش، رفتارش، حرفهاش. بعد فكر كن تو چی كردی و چی گفتی. ببین اگه ارزش داره بمون، نداره برو، هررررررررری ی ی. ولی اگه خواستی بمونی مثل آدم رفتار كن. چون دو روز دیگه كه ببینه هر كاری برات می كنه فایده نداره، میره سراغ كسی كه قدرش رو بدونه و محبتش رو اونجا خرج می كنه. برای كسی كه بفهمه محبت ارزش داره. حالا خود دانی. یا تو رفتارت تجدید نظر كن، یا اینكه مثل یه گاو خوب سرت رو بنداز پایین و از زندگیش برو بیرون

 

 

نوشته شده توسط عاشق ایرانی | موضوع: | لينک ثابت |